تاریخ انتشار : مرداد 1392
اعتراف میکنم شیش هف ساله ک بودم،ی روزک کسی خونه نبود،ی طالبی ورداشتم خوردم،میخاستم ک مثلن بابام نفهمه پوستشوتخمه هاش(هستش خخخخ)ازپنجره ریختم پایین تخمه هاش ریخت توسرپسرهمسایمون اونم ب بابام گف
وقتی بابام بم گف ازین کارانکن من بااعتماد ب عرش عجیبی گفتم من نریختم ک إ!^_^











.gif)
.gif)