تاریخ انتشار : تير 1392
این خاطره مال چندسال پیش وقتی دانشجو بودم هست
پله های دانشگاهمون از این دوطرفه ها بود منم یه کتونی پوشیده بودم که تهش صاف بود
چشتون روز بد نبینه تا اومدم از پله ها برم پایین پام سر خورد یکی یکی پله هارو زیگزاکی رفتم پایین از اون طرف پله ها هم مدیر اموزشیمون میومد پایین بیچاره بدو اومد گفت خانوم چیزیتون نشد؟
منم که دیگه غش کرده بودم از خنده نمیتونستم بلند شم.(نه اصلا هم نمیخواستم تو افق محو بشم والاااااااا)
هه :))











.gif)
.gif)