تاریخ انتشار : تير 1392
این خاطره ماله 6 ساله پیشه ؛ اون موقه که من دوم دبیرستان بودم ....
برف شدیدی باریده بود ، با هم کلاسیام دم در دبیرستان ایستاده بودیم که معلم ریاضی از کنارمون رد شد ....
نمیدونم چی شد که یه گوله برفی درست کردم و نشونه کله تاسش رو گرفتم ....
پیش خودم گفتم من که هدفم اینقدر خوب نیست که بهش بخوره و با این باور به سمتش پرتاب کردم ....
اما از شانس بد من آنچنان به هدف خورد که تا ۵ سال دنبال نمره ریاضیم بودم ....











.gif)
.gif)