تاریخ انتشار : تير 1392
سلام
یه شب حدود ساعتای 3 اینا بود فک کنم که خسته داشتم میرفتم خونه تو راهرو خواستم چراغو روشن کنم که نمیدونم چرا نکردم همین که جلو آسانسور وایساده بودم(بی ادبی نباسشه) یهو یه باده بدی پیچید تو دلم گفتم ساعت 3 همه خوابن دیگه جاتون خالی به طرز فجیهی . . . بعد اینجا بود به به همراه اول ایمان آوردم که میگه هیچکس تنها نیست . . .برگشتم دیدم دختر همسایه بالاییمون پشتم وایستاده
هیچی دیگه با پرویی گفتم سلام خانم فلانی مادر خوبن؟؟؟
همین دیگه خواستم در جریان باشید.











.gif)
.gif)