تاریخ انتشار : تير 1392
عموم با خونواده ش اومده بودن خواستگاری اینجانب برای تک پسرش (ناگفته نماند ک بدجور باکلاسن)،همه نشسته بودن دورهم داشتن حرف میزدن ،که گوشیم زنگ خورد رفتم گوشیمو از تو اتاق بردارم تا بلند شدم دوقدم رفتم،چوپولوق(تپق،توپوق،ی چیزی تو همین مایه ها)پخش زمین شدم،یعنی اون لحظه دوست داشتم تو افق محو بشم،ولی پول نداشتم بلیطشو بخرم منصرف شدم رفتم تو اتاق تا آخر مراسم بیرون نیومدم حالا اینکه اونا چقد خندیدن و مبل هارو گاز گرفتن بماند!!!...











.gif)
.gif)