تاریخ انتشار : تير 1392
چارده پونزده ساله بودم یه شب ماه رمضونی خوابم نمیبرد، همینجوری سرجام دستمو کردم تو مماقم و حسابی مشغول شدم. انقد تمیزش کردم که دیگه کار به جاهای باریک کشید و از مماقم خون اومد نگو بالشمم خونی شده، سحری ک پاشدیم مامانم بالشمو دید و وااای باورتون نمیشه کلی قربون صدقم رفت و گفت دیگه روزه نگیر دختر عزیزم خون مماق میشی!!!!!!!!
اونجا فهمیدم سرراهی نیستم. انشاله قسمت شما











.gif)
.gif)