دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 88053

تاریخ انتشار : تير 1392

اول گفته باشم بابام از اون مردای جدی کم حرفه خشنه ینی سالی یه بار منو به اسم صدا کنه اونروز من ذوق مرگ میشم
13 سالم بود یه شب سرد زمستون خواب بودم روم باز شده بود یهو دیدم بابا لحافو کشید روم تعجب کردم خواستم مطمیین شم بابا بوده دوباره رومو باز کردم بازم لحافو انداخ عاغا منم خوشم اومد هر پنج دیقه لحافو مینداختم کنار!!!
5 بار شد بار شیشم دیگه خبری نشد دیدم دارم یخ میزنم یواشکی برگشتم ببینم بابا خوابه لحافو بکشم چشتون روز بد نبینه دیدم دستشو گذاشته رو زانوش چشاش o.o نشسته داره بد نگام میکنه انقد ترسیدم همون مدلی خودمو زدم به خواب تا صبم یخ زدم!!!!
بله بابای با محبت داشتیم ما
فداش بشم که الان مهربونتر از اون برام پیدا نمیشه