تاریخ انتشار : تير 1392
اولین پستمه حمایت کنید.
این خاطره مال یکی از دوستای داییمه:با دوستان مجردی می رفتیم تفریح(روستای یکی دیگه از دوستامون توراه ماشینمون خراب شد مجبور شدیم با مینی بوس رفتیم روستا.تومینی بوس یکی از مسافرابا خودش 1مرغ و 1خروس(زنده)داشت.(تااینجاشو نگه دارید)یه بچه حدودا 4یا5ساله بود خیلی حالش بد بود یکدفعه کف مینی بوس بالا آورد(البته گلاب به روتون) ناگهان برگشتم دیدم مرغ و خروسه از بغل یارو پریدن کف مینی بوسه دارن به محتویات داخل... نوک می زنن. دیگه مسافرا صندلیا رو خورده بودن داشتن پرده ها رو می جویدن.











.gif)
.gif)