دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 87986

تاریخ انتشار : تير 1392

آقایون...نه خانوووما...نه عزیزان...
یادش بخیر دوران راهنمایی بودم خالم اینا خونمون بودن.ما دختر خاله هام که با هم عیاق!
آقا این دایی ما زنگ زد به خالم گفت من دارم میرم نظرآباد{خالم اینا نظرآباد کرجن}اگه میاید برسونمتون؟
خاله ی مام گفت آره!!!!
ما دختر خاله هام از دست دایی عصبانی...4تایی تصمیم گرفتیم رفتنشونو عقب بندازیم!داییم که اومد سوییچشو ورداشتیم انداختیم تو دبه ی آبی که تو بالکنمون بود.آقا یک ساعت تمام اونا دنبال سوییچ بودن ما هم داشتیم بازی میکردیم!!یه حالی داد!بعدش من دیگه دیدم از گوشای داییم صدای سوت قطار میاد دستمو تا کتف کردم تو دبه سوییچو در حالی که آب ازش میچکید دادم بهش و سریع محل حادثه روترک کردم!اما خبرنگار اعزامی میگفت که دایی یه خنده ی خشمگین کرده و رفته!
خخخخخ یادش بخیر