تاریخ انتشار : تير 1392
عییین حقیقت
دختر عمه ای دارم بهش میگیم اسطوره....
یه شب شهرستان مهمون عمم بودیم .صبح دختر عمم گفت رختخوابها رو خودم جمع میکنم چند مین بعد صدای جیغ وحشتناکش بلند شد
رفتیم دیدیم جناب مارمولک را زیارت نموده
حالا دخترا با دیدنش الفرار ...منم گفتم بزا بندازمش دور که دیدم تکون نمیخوره ...
طفلک سکته قلبی .مغزی زده بود
اینم دختر عمه افسانه ما











.gif)
.gif)