دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 87882

تاریخ انتشار : تير 1392

بچه که بودم من و خواهرم خونه بابابزرگ که می رفتیم می رفتیم سر یخچالش نو شابه مشکی همیشه داشت نصفیش را می خوردیم بقیه ش را چایی پررنگ می ریختیم می گذاشتیم سر جاش.فکر می کردیم نمی فهمه.
خدا بیامرزدش هیچوقت به روی ما نیاورد

به یاد همه بابا بزرگا که دیگه بین ما نیستند.+1