تاریخ انتشار : تير 1392
بچه که بودم من و خواهرم خونه بابابزرگ که می رفتیم می رفتیم سر یخچالش نو شابه مشکی همیشه داشت نصفیش را می خوردیم بقیه ش را چایی پررنگ می ریختیم می گذاشتیم سر جاش.فکر می کردیم نمی فهمه.
خدا بیامرزدش هیچوقت به روی ما نیاورد
به یاد همه بابا بزرگا که دیگه بین ما نیستند.+1











.gif)
.gif)