تاریخ انتشار : تير 1392
دیشب توی باغ بودیم که داشتیم بازی میکردیم بازنده باید هر کاری رو که میگفتی رو انجام میداد خلاصه بازی کردیم و من باخ دادم چشتون روز بد نبینه بعد از یه ارایش غلیظو شلوار گشاد گفتن برو لب جاده برقص بدبختی ما هم باغ یکی از معلم هامون همون نزدیکی ها بود دو تا ماشین رد شدن بوق بوق ماشین سوم معلمم بود همین که خواست رد شه دید منم نگه داشت رفتم جلو میگه خاک بر سرت این چیه.....(ادامه ی حرفا بود) بعد اینکه رفت دیگه بازی نکردم اخه اگه باخ میدادم نقشه های شوم دیگه ای داشتن ...











.gif)
.gif)