تاریخ انتشار : تير 1392
k : E @@@@@
هنوز هم یادمه ،رفتم پیش مامانم اشک پر چشمام بود ،گفتم مامان حلالم کن من یه بیمار عجیب گرفتم مامانم اشک اومد پر چشماش گفت چی شده پسرم گفتم مامان هر وقت نگاه میکنم پنبه تو نافم میبنم ،هیچی دیگه زد تو سرم گفت خاک برسرت ترسوندیم ،اون پنبه ها مال لباستن پاشو گم شو جلو چشام نبینمت منم با شادی خنده از جلو چشمام گم شدم











.gif)
.gif)