ی خاطره از بچگیمه که خودم خیلی دوست دارم
حدود 5 سالم بود که با داداش بزرگم رفتیم پیشه gf داداشم منم با خودش برده بود که بهش گیر ندن رفتیم زمین بازی بدمینتون اونا بازی کردن دختره هم اسمش مریم بود اون رفت واسم یه بستی خرید موقع خدافظی هم مریم بوسم کرد و باهام بای بای کرد
غروب که داشتیم با داداشم برمیگشتیم خونه داداش گفت معین یه وقت تو خونه نگی مریم برام بستی خریدا بگو داداش خرید واسم
منم بچه بودم نامردی نکردم تا رسیدم خونه ( بستنی هم هنوز دستم بود ) به بابام گفتم سلام این بستنی رو مریم برام نخریده هاااااا داداش واسم خریده
بابام ی چشغوره ب دادش رفت
الان هم که 24 سالمه هنوزم که هنوزه با داداشم بعضی وقتا یاده اون روز میکنیمو اون به شوخی ی دونه میزنه پس کله ام و بهم میگه اوسکول
نمایش مطلب شماره 87049
تاریخ انتشار : تير 1392
آخرین مطالب طنز
فال و طالع بینی
عزیزُم بیا فالت بگیرُم
فال حافظ | فال روزانه | طالع بینی | فال مصری | فال تاروت
فواید خنده
خنده تاریخ انقضا نداره !!! .gif)
.gif)
مجموعه تخصصی فواید ، دانستنیها و رازهای خنده
حمایت میکنیم
+ شادی و کمک به دیگران ( مراکز خیریه )
آمار سایت
بازدید امروز:
2994
بازدید دیروز: 18686
کل بازدید: 532540592
بازدید دیروز: 18686
کل بازدید: 532540592










