تاریخ انتشار : تير 1392
اغا مامنم تعريف ميكنه كه اون موقع هاكه جوون بود با3 تا از دوستاش ميرن دماوند اونوقت يكي از دوستاش كه يكمي هم شووووووت ميزده روگم ميكنن خلاصه همه جاروميگردن اخر ميبينن انگار صداش مياد ميرن ميبينن كنار يه خره نشسته ميگه:
عرعر
ععععععععععععععرعر
ده عرعر كن ديگه
اون الاغ :حالا من خرم يااين؟











.gif)
.gif)