دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 84912

تاریخ انتشار : تير 1392

يه روز كه بابام مريض بود وبايد به شهر نزديك روستامون واسه دوا ودرمون ميرفت منكه هنوز گواهينامه رانندگي نداشتم اونو سوار ماشين كردم وبردم دكتر.بعد از معاينه وگرفتن دارو داشتيم برميگشتيم خونه كه برادران هميشه در صحنه راهنمايي ورانندگي از غيب رسيدن وچون قيافم تابلو بود كه كم سن وسالم جلوي مارو گرفتن و چون هيچ مدركي نداشتم مارو بردن كلانتري محل وماشين رو خوابوندن تو پاركينگ كلانتري وبه بابام گفتن پسرت رو فردا صبح بيار كه با پرونده بفرستيمت دادگاه واسه مراحل قانوني وجريمه و... .آقا بابام مريض كه بود ،ارادت خاصي هم به ماشينش داشت وطاقت دوري اون رو نداشت عصباني شد و اول يه كشيده خوابوند تو گوش من كه :هزاربار بهت گفتم برو دنبال گواهينامه!!! بعدش به فرمانده كلانتري گفت:نميشه اين (يعني من)رو بندازيد تو بازداشتگاه ولي بذاريد ماشين رو ببرم؟!!!!
اينجابود كه فهميدم همه ي اين حرفهايي رو كه ميگن مثلا فلاني سند ماشينش رو گذاشت تا پسرش رو آزاد كنه فقط تو فيلماس وهمش شايعه است.البته اونموقع بعلت نبود امكانات نتونستم برم دنبال پدر ومادر واقعيم بگردم!!!