تاریخ انتشار : تير 1392
يك روز رفته بودم خانه ي دوستم از اون خانواده هاي قرتي بودن داداشش سه سال ازما بزرگ تر بود ما نشسته بوديم داشتيم شربت مي نوشيديم كه اين پسره خبر نداشت ما خونشونيم چشمت اين روزو نبينه پسره در اومد گفت: زهرا ريمل منو نديدي
من كه داشتم زبونمو گاز مي گرفتم كه نخندم پسر منو ديد كوب كرد قرمز شده بود به خدا وقتي رفت اتاق كنترلم از دست دادم بلند خنديدم
لامصب تموم نمي شد آخرش از اين مكان گريختم
لايك: خنده غير قابل كنترله تو داري؟











.gif)
.gif)