اقا داشتم رمان میخوندم که یهو به جایی رسیدم که یه پیر مرده گفت شما بشین همین جا منم برم به این حیوون زبون بسته غذا بدم برگردم جالب اینجاس مخاطب پیرمرده تو کتاب یه پسره بود هیچی دیگه منم کتاب و بستم منتظر نشستم بابام میگه به این زودی خسته شدی از کتاب منم با اعتماد به نفس گفتم نه بابا واستادم ای پیر مرده به حیوونش غذا بده برگرده بعدش دیدم بابام با یه حالت تاسف بار منو نگاه کرد سرشو تکون داد تازه فهمیدن چه گندی بالا اومده هیچی دیگه پاشدم رفتم تو افق بقیه کتاب و خوندم
خوب چیه هممون سوتی میدیم دیگه
من که میدونم با مرامی پس یه لایک بزن با مرام=لایک
نمایش مطلب شماره 84718
تاریخ انتشار : تير 1392
آخرین مطالب طنز
فال و طالع بینی
عزیزُم بیا فالت بگیرُم
فال حافظ | فال روزانه | طالع بینی | فال مصری | فال تاروت
فواید خنده
خنده تاریخ انقضا نداره !!! .gif)
.gif)
مجموعه تخصصی فواید ، دانستنیها و رازهای خنده
حمایت میکنیم
+ شادی و کمک به دیگران ( مراکز خیریه )
آمار سایت
بازدید امروز:
8506
بازدید دیروز: 25329
کل بازدید: 532509540
بازدید دیروز: 25329
کل بازدید: 532509540










