دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 84718

تاریخ انتشار : تير 1392

اقا داشتم رمان میخوندم که یهو به جایی رسیدم که یه پیر مرده گفت شما بشین همین جا منم برم به این حیوون زبون بسته غذا بدم برگردم جالب اینجاس مخاطب پیرمرده تو کتاب یه پسره بود هیچی دیگه منم کتاب و بستم منتظر نشستم بابام میگه به این زودی خسته شدی از کتاب منم با اعتماد به نفس گفتم نه بابا واستادم ای پیر مرده به حیوونش غذا بده برگرده بعدش دیدم بابام با یه حالت تاسف بار منو نگاه کرد سرشو تکون داد تازه فهمیدن چه گندی بالا اومده هیچی دیگه پاشدم رفتم تو افق بقیه کتاب و خوندم
خوب چیه هممون سوتی میدیم دیگه
من که میدونم با مرامی پس یه لایک بزن با مرام=لایک