دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 83818

تاریخ انتشار : تير 1392

دوستم دم در خونمون وايساده بود منتظر من بود بيام بيرون يهو پدرم از بيرون اومده بود فك كرده بود كه منم پدرم هم چنان پس گردني ميزنه بهش ميگه علي دم در چيكار ميكني دوستم دوپا داشت دوسه تا ديگه قرض كرد فرار كرد
ديگه وقتي بابامو ميبينه 1 كيلومتر ازش دور ميشه......
خب پدر من مجبوري اينجوري به ادم شوك واردي كني شانس اوردم من نبودم
وگرنه ي هفته غذا نميخوردم