موقعی که من سنم کمتر از یه سال بود ما تبریز زندگی میکردیم..اوانم به خاطر تحصیلات بابام...مادرم تعریف میکرد اون موقع ها یه روز از خواب پا میشه میبینه من نیستم...کل خونه رو میگرده و منو پیدا نمیکنه...خلاصه نگران میشه و میره دم در خونه همسایه...میگه شما پسر منو ندیدین(هههه...فک کردید تو پست اول اسمم رو میگم؟کور خوندید)
اونا هم میگن نه..میره به مغازه دار میگه پسر منو ندیدي؟میگه نه؟
خلاصه از هر کی که میپرسه میگه نه ندیدیمش..
خلاصه مادر من گریون و ناراحت(خیــــــــــــــلی ناراحتا!!!) بر میگرده خونه و زن های همسایه هم داشتن تو خونه ما مادرم رو دلدری میدادن...یکی از زن ها میره اشپزخونه ی خونه ی ما که برا مادرم آب بیاره یهو میبینه صدا ملچ مولوچ میاد...بـــــــله!!در سطل ترشی رو باز میکنه میبینه بنده تا کمر تو سطل ترسی تشریف دارم و هی ترشی برمیدارم میخورم...خلاصه من پیدا شدم الانم در خدمت شمام...اگر لایک نکنی قهر میکنم میرم تو سطل ترشیا...راستی این چهارمین پستمه ولید اگر تایید بشه میشه اولین پست تاییدیم...خلاصه جون مادرتون لایک کنید...
مرسی
نمایش مطلب شماره 83378
تاریخ انتشار : تير 1392
آخرین مطالب طنز
فال و طالع بینی
عزیزُم بیا فالت بگیرُم
فال حافظ | فال روزانه | طالع بینی | فال مصری | فال تاروت
فواید خنده
خنده تاریخ انقضا نداره !!! .gif)
.gif)
مجموعه تخصصی فواید ، دانستنیها و رازهای خنده
حمایت میکنیم
+ شادی و کمک به دیگران ( مراکز خیریه )
آمار سایت
بازدید امروز:
21477
بازدید دیروز: 19268
کل بازدید: 532497182
بازدید دیروز: 19268
کل بازدید: 532497182










