تاریخ انتشار : تير 1392
روز آخر آموزشی سربازی بود.یعنی فرداش دیگه ترخیص بود.داشتیم با یچه ها میزدیم و می رقصیدیم.من وسط بودم به دنبکیه گفتم بندریش کن.تو رقاصا غقط من پشتم به در بود.یهو دیدم همه ساکت شدن و وایسادن.فقط من میرقصم.یهو برگشتم دسدم فرمانده داره رقصمو نگاه میکنه!
هیچی دیگه تا فرداش داشتم آشغالای پادگان رو جمع میکردم!











.gif)
.gif)