دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 81171

تاریخ انتشار : خرداد 1392

یادتونه قدیما میز صندلی نبود بچه ها میشستن زمین خم میشدن رو دفتر و کتاب مشق مینوشتن؟؟؟؟
عاگا ما بچه بودیم 5-6 ساله مادرم جارو برقی رو ول کرده بود وسط اطاق داداش بزرگم با حالت مذکور داشت مشق مینوشت
دسته جارو برقی رو بلند کردم بالا سر داداشم نگه داشتم گفتم:بزنم بزنم؟؟
گفت: جرأت داری بزن
ی لحظه دیدم توانائیه نگه داشتنشو ندارم و دسته جارو داره سقوط میکنه رو سرش گفتم بزار بترسونمش فک کردم با سرعت بیارمش پائین و جهتشو عوض کنم بکوبمش بقل سرش عاگا چشمتون روز بد نبینه ب خودم که اومدم دیدم سر و صورت داداشم با دفترشو ورقاش یکی شده فقط دوئیدم داداشم هم دنبالم(تام و جری زیاد میدیدم)در حال دویدن هر چند قدم میپریدم هوا که با عنایت و زمانبندی دقیق داداشم و لگد زیبائی ک بر تحتم نواخت من اولین موجود دو پائی بودم ک بدون بال پرواز را تجربه کردم خیلی حال داد خدائی دردم یادم رفت فقط کیف کردم

ヅ هویج シ