تاریخ انتشار : خرداد 1392
همسایمون بنده خدا دیگه پا به سن گذاشته.یه روز بعد از ظهرداشتیم تو کوچه بازی می کردیم که دیدیم این بنده خدا با چشای پف کرده و موی به هم ریخته اومده بیرون(آقا از قبل می دونستیم که بعد از ظهرا می خوابه).همینطوری داره بهمون نزدیک میشه خواستیم فرار کنیم که دیدیم رفت توپ ما رو برداشت.غلط کنان افتادیم دنبالش دیدیم یهو ایستاد گفت کیا با کیان منم بازی می کنم.آقا قلبمون رفت تو حلقمون و برگشت!هیچی دیگه تا شب با خیال راحت بازیمونو کردیم ولی انصافا بازیشم خیلی خوب بود(راست میگن دود از کنده بلند میشه!)











.gif)
.gif)