تاریخ انتشار : خرداد 1392
مامانم نيم ساعته داره صدام ميکنه ميگه بيا چايي بخور...
(منم گفتم الان برم چايي داغه نميشه خوردش به خاطرهمين بعد از نيم ساعت رفتم)
حالا رفتم پيش بقيه ميگم چايي من کو؟
مامان ميگه برو براي خودت چايي بريز بابات چايتو خورد!!!!
همونطور که ميرفتم آشپزخونه گفتم : آخه چرا کاري مي کنيد که آدم فکر کنه تو اين خونه هويجه
بابام ميگه : تو هويج نيستي آب هويجي!!!!!
من سکوت ميکنم نه ميرم تو افق ، نه دنبال مامان باباي واقعيم ميگردم......











.gif)
.gif)