دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 80653

تاریخ انتشار : خرداد 1392

خب بسم الله شروع میکنیم^_^ این خاطره رو دختر عموم تعریف کرده:
وقتی تو دبستان بودم خعلی فضولی میکردم به معلم متلک مینداختم تو کلاس سر وصدا میکردم و در کل کلاس رو میترکوندم آقا یه روز این معلمه باهام لج کرد و از کلاس انداختمون بیرون بعدش من همینجوری که تو راهرو برا خودم ول میچرخیدم بعد از قرنی مغزم جرقه زد و یه فکر بکر به ذهنم اومد گفتم بیام از معلم انتقام بگیرم اونم چه انتقامی ^_^ (موهاهاهاها)خلاصه همون زنگ رفتم آب شیکر کردم تو اگزوز ماشینش(...خخخخخخ)
بیچاره معلممون زنگ آخر هرچی استارت میزد ماشین روشن نمیشد برا بار آخر هم ک استارت زد اگزوز پُکید(به قول جمشید تو ویلای من ماشینش هوتوتو سایید به الک...هاهاها)
هیییییی جوانی یادت بخیر^_^
لایک= دم دختر عموت گرم معلمه حقش بود چطور تونست یه موجودی به این لطیفی رو از کلاس بندازه بیرون(....خخخخخخخ)