تاریخ انتشار : خرداد 1392
چن سال پیش داشتم از مدرسه که از خونمون دور بود برمیگشتم
خواستم سوار تاکسی شم دس کردم تو جیبم دیدم ای دل غافل همه پولامو خرج آت آشغال کردم حالا فقط یه سکه ده تومنی داشتم
با خودم گفتم چه خاکی تو سرم بریزم
که گفتم با همین سکه زنگ میزنم بابام بیاد دنبالم
عاغا تا رسیدم دم دکه دیدم یه دختر سانتی مانتال وایساده اونجا
بهم گفت آقا ببخشید سکه دارید
منم که تو رودرواسی مونده بودم سکه هه رو دادم بهش
هیچی دیگه اون همه راهو پیاده اومدم خونه تا من باشم ازین غلطا نکنم.











.gif)
.gif)