دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 80261

تاریخ انتشار : خرداد 1392

استادمون اومد یه امتحانی ازمون بگیره(شفاهی)که خودشم با اینکه ارشد داره از اون متنی که می خواست بگیره هیچی نمی دونست حالا ما رو تصور کنین.بعد من چون به ایشون ارادت ویژه دارم و مثل هردانشجوی این وطن تیکه های آبدار می انداختم گفت بخون(همون اول تیر خلاصو زد).منم که طبق معمول هیچی نمی دونستم و من من کنان داشتم می خوندم.بعد که رومو از برگه بالا کردم نگام تو نگاه استاد گره خورد و هردومون داشتیم الکی می خندیدیم.ولی نمی دونم چرا یه لحظه شیطانو تو چشاش دیدم!خلاصه سرتونو در نیارم با هزار بدبختی و کلک اون درسم با نمره ای درخشان(مثل بقیه درسا)پاس شدم!