دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 80187

تاریخ انتشار : خرداد 1392

چند روز پیش تو ایستگاه اوتوبوس نشسته بودم که اون ورم ی دختر و ی پسر بودن داشتن حرف میزدن.(جی اف بی اف بودن!)
ی صندلی رفتم اونور که بشنوم چی چی مگن(خو چیه دوس دارم اصن فوضولم!)
پسره:عشقم؟دختره:بله؟پسره:این همه چت روم میری عشق کس دیگه ای شدی؟دختره:وا علی این چ حرفیه؟پسره:راست میگی ؟دختره:اره به جون تو
من پا شدم رفتم کجلو رو شون نگاهی به دختره کردم گفتم: اٍ اٍ اٍ جوجه طلایی تویی؟همونی که تو فیسبوکه.ولی قیافت زیاد با عکسی که گذاشتی فرق میکنه.راستی فرهاد که میگفتی عشقته داره لیسانس میخونه یا فوق؟
دختره:-o
دختره :علی باور کن داره دروغ میگه
پسره:خیلی بیشعوری ازت انتظار چنین چیزی رو نداشتم.بای
و رفت!
منم الفرار رفتم!
در اخرین نگاهی کهکردم دیدم دختره نشسته رو صندلیه تنها داره به یکی زنگ میزنه(فک کنم این از دستش رفته داره به داداش دومش میزنگه نه؟)
لایک=======افرین چ کار خوبی انجام دادی
لایک=======خیلی بدی چ کار بدی انجام دادی
(نظر سنجیه جواب بدی!:D)