دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 79600

تاریخ انتشار : خرداد 1392

مغازه بستنی بندی داداشم وساندویچی پسرعموم کنار همه،یه روز که مشتری نداشتن با دوستاشون دم در مغازه نشسته بودن،که ناگاه ی ماشین با پلاک بوووووق(مسافر بودن) حدود بیست قدمی مغازه نگه میداره.
یه آقایی خیلی شیک و مجلسی پیاده میشه ومیاد سمتشون...
یکی از دوستای داداشم میگه:ببینم این روزیه کیه!بستنی میخاد یا ساندویچ!!!داداشم میگه ای خدا،بستنی بخاد.پسر عموم میگه نه،از قیافش معلومه که گرسنه س،ساندویچ میخاد....
ده تا چشم،داشتن به چشای اون آقاهه نگاه میکردن که یهو،اون آقای محترم در حالت ایستاده که داشته راه میرفته عوووووووووووووووووق میاره بالا(البته گل وگلاب به روتون و از این حرفا...)بنده خدا حالت تهوع داشته میخاسته بیاد بشینه کنار جوب که راحت کنه خودشو اما بین راه...
حیف که قیافه داداشم اینا رو نمیتونم ب تصویر بکشم....
قیافه اون اقای محترم:(:(
حالتون به هم نخوره ولی اینم اون پفکهایی که بین راه خورده بوده OOooooOooOOOOoooO