دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 79298

تاریخ انتشار : خرداد 1392

عاقا چسب مایع تو حلقم اگه دروغ بگم!!!
با خانواده رفتیم رشت مسافرت. تو چادر بودیم که یهو بارون شدیدی گرفت. آقا ما هم ماشین نداشتیم دربدر دنبال یه سرپناه می گشتیم. اون طرف خیابون یه بانک رو دیدیم که سایه بون داشت. ماهم وسایلا رو جمع کردیم و با خوشحالی به سمت بانک دویدیم. شانس آوردیم جمعه بود و رفت و آمدی هم جلوی بانک نمیشد. با حالتی سرشار از پیروزی، جلوی در بانک زیرانداز انداختیم و همون جا نشستیم به صبحونه خوردن. لباس خیس ها رو هم از در و دیوار و نرده های بانک آویزون کردیم. بعد از صبحونه، یادمون افتاد که پیژامه هامونو عوض نکردیم. مامانم چادرشو گرفت جلوی ما که مردم از خیابون رد میشن نگامون نکنن. آقا ما هم پشت به در بانک شروع کردیم به شلوار عوض کردن. بعدش که تموم شد یهو دیدیم در بانک باز شد و نگهبان بانک اومد گفت: "صبحونه تون رو خوردین از اینجا برین"!!!!!
شما میتونید قیافه ی ما رو تو اون لحظه تصور کنید؟ آیا ؟ ما رو میگی مونده بودیم شرمنده بشیم، تعجب کنیم یا بخندیم. فقط دلمون می خواست خودمونو بکوبیم به دیوار!!!!!!!!!!
ما :-0
نگهبان بانک B-)))
مردم رشت (O _ O)