عاقا چسب مایع تو حلقم اگه دروغ بگم!!!
با خانواده رفتیم رشت مسافرت. تو چادر بودیم که یهو بارون شدیدی گرفت. آقا ما هم ماشین نداشتیم دربدر دنبال یه سرپناه می گشتیم. اون طرف خیابون یه بانک رو دیدیم که سایه بون داشت. ماهم وسایلا رو جمع کردیم و با خوشحالی به سمت بانک دویدیم. شانس آوردیم جمعه بود و رفت و آمدی هم جلوی بانک نمیشد. با حالتی سرشار از پیروزی، جلوی در بانک زیرانداز انداختیم و همون جا نشستیم به صبحونه خوردن. لباس خیس ها رو هم از در و دیوار و نرده های بانک آویزون کردیم. بعد از صبحونه، یادمون افتاد که پیژامه هامونو عوض نکردیم. مامانم چادرشو گرفت جلوی ما که مردم از خیابون رد میشن نگامون نکنن. آقا ما هم پشت به در بانک شروع کردیم به شلوار عوض کردن. بعدش که تموم شد یهو دیدیم در بانک باز شد و نگهبان بانک اومد گفت: "صبحونه تون رو خوردین از اینجا برین"!!!!!
شما میتونید قیافه ی ما رو تو اون لحظه تصور کنید؟ آیا ؟ ما رو میگی مونده بودیم شرمنده بشیم، تعجب کنیم یا بخندیم. فقط دلمون می خواست خودمونو بکوبیم به دیوار!!!!!!!!!!
ما :-0
نگهبان بانک B-)))
مردم رشت (O _ O)
نمایش مطلب شماره 79298
تاریخ انتشار : خرداد 1392
آخرین مطالب طنز
فال و طالع بینی
عزیزُم بیا فالت بگیرُم
فال حافظ | فال روزانه | طالع بینی | فال مصری | فال تاروت
فواید خنده
خنده تاریخ انقضا نداره !!! .gif)
.gif)
مجموعه تخصصی فواید ، دانستنیها و رازهای خنده
حمایت میکنیم
+ شادی و کمک به دیگران ( مراکز خیریه )
آمار سایت
بازدید امروز:
7063
بازدید دیروز: 23794
کل بازدید: 532440978
بازدید دیروز: 23794
کل بازدید: 532440978










