دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 77700

تاریخ انتشار : خرداد 1392

همه ی خانواده توخونه ی مامان بزرگم جمع شده بودن(منم بودم اون میون)پسرداییییی ما بعد از قرنی اومد طرفم داشتم باهاش بازی میکردم(توجه!!!!!دو تا گودزیلا اونجا بودن یکی همین پسر دایی گرامی بنده یکی هم برادر گرامی ام )در همین حین برادر من اومد نزدیک عین چی به پسر داییش زل زد بعدش رف عقب دوباره اومد جلو یهو یه سیلی چسبوند به پسر داییی.گودزیلای کتک خورده هم کم نیوورد با تمام اتم های حنجرش دادددددددد زد من میگم داد تو میشنوی من هم که نزدیک پنجره بودم سری رفتم شفق.................بادر غیرتیه ما داریم اخه لایک=اولین پستته حمایت میکنیم