دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 77349

تاریخ انتشار : خرداد 1392

آغا من یه چیزی بگم که قدر گودزیلا های ده ی هشتادی و نودی هایتان را بدانید چون دو تا داداش ده ی شصتی ام چنان گودزیلا هایی بودن که چند تا چشمه از گودز هاشون رو براتون میگم (گودز مصدر مرخم گودزیلا است یعنی کار گودزیلایی)
آغا این بیژن داداش بزرگم ، کلاس اول ابتدایی بود ، خانم معلمشون بهش میگه باید مشقاتو درشت تر بنویسی (اون موقع بچه ها مسابقه میزاشتن که هر کی ریزتر بنویسه و صفحه ی کمتری پر بکنه برنده است ) داداشم نه میزاره نه ور میداره بهش میگه بابام قصابی بلده ، بهش میگم بیاد با کارد قصابی بیاد سرتو از توی دهن ببره ( یعنی آخر خوناشام بوده ) حالا جالب اینجاس که بابای بنده خدام معلم بود و اصلا همچین تکیه کلامی بین ما رواج نداشت . یعنی داداشم توی جلاد بودن یه همچین خلاقیتی داشته . خلاصه اینکه اینجوری می گودزه به همه چیز و کار به شورای امنیت سازمان ملل متحد میکشه و قطعنامه میدن که ایران حقوق بشر را رعایت نمیکنه و از این اراجیف که همیشه میگن . خلاصه چون پدرم حق وِتو داشته ، قطعنامه را ملغی الاثر میکنه . یعنی شانس اوردیم ممکن بود کار به حمله ی نظامی بکشه . ها ها ها ها ........