تاریخ انتشار : خرداد 1392
كلاس اول كه بودم يه روز رفتم به دايي ام گفتم دايي اگه كسي منو اذيت كرد چي كارش كنم داييم با كمال خونسردي بزن تو گوشش صدا سگ بده عاقا فردا ماهم رفتيم انچنان زديم تو گوش ناظممون كه مثلا مارو اذيت كرده بود بنده خدا صداي راز بقا داد
يادش به خير بنده خدا وقتي فهميد نمي دونست بخنده يا گريه كنه
لايك : يعني اعتماد به نفست و نصيحتاي داييت تو حلقم











.gif)
.gif)