دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 76419

تاریخ انتشار : خرداد 1392

ELGIMA@@@@@
جشن حنابندون عباس وسلنا باشکوه برگزارنشده بود ازاین رو بابای عباس گفت:گل پسره...قندعسله....دوباره براش جشن میگیریم!!!عباسم از خداش بود دیگه همه چیزواماده کردن......دوباره این سلنا میکروفون به دست پاشد رفت تو سن داش می خوند ....قدوبالای تو رعنارو بنازم ....شیکمه گنده ی بوووووووووووق تو بنازم...یهوداخل این هیری بیری یا حیری بیری که جناب کیانو سینا مشهدو سایلاروعباس به طواتوماتیک درحال چرخش وقرررررررردادن بودندجاستین بیبر با یه قیافه خسته میادتوتالار وقتی سلنا اونو می بینه میگه:اخه بابا پیرت بسوزه بیبری ....توکه منورسوا کردی...دهن منو وا کردی...تواین همه خاک بر سرا چرا منو پیدا کردی....دردمو صدتا کردی....جاستین که خیلی عصبانی بود کلاشینکفشو در اوورد....عباس دستشو میبره تو جیب شلوار کردیش که یه چی درراره بندازه طرفش که یادش میاد شب قبل مامان جونش شلوارشو شسته هر چی توش بودخالی کرده.....چیه؟؟لابد منتظر کمکین!!!نه بابا از این خبرا نی!!!الان عصر عصر واقع گراییه...بعله....جاستین یه تیر میزنه به سلناوسلنا مث کتلت میفته رو زمین.....عباس دوان دوان میدان رقص رورها میکنه به طرف سلنا میره وسرشو میذاره رو پاهاش همین طور که سلنا بهش نیگا میکنه عباس میگه:تنهام نذار ...ملال عشقم...به بودن تو من خوشم ای سرنوشتم....بعدسلنا بلند میشه میگه باشه!!!!
بچه ها قیافه عباسو نیگاo0عباس:چی شده؟؟من کجام؟؟
سلنا:چیزی نشده....لباس عروسم ضدگلولس!!!چی فک کردین اصلن سلنا یعنی ای کیو بالا!!!!!!!!!!!!!
بی مزم خودتونید^_^