تاریخ انتشار : خرداد 1392
يه شب قرار بود واسم خواستگار بياد كه عصرش با خواهرم دعوام شد(بعععله گودزيلاست)گفت شيوا حالتو جا ميارم خلاصه شب شد و به من گفتن چايي بيار منم از همه جا بيخبر چايي ها رو تعارف كردم و نشستم عاغا اينا چايي رو كه ميخوردن بلافاصله دهنشونو وا ميكردن و باد ميزدن،شما نگو خواهر ذليل شده م فلفل توشون ريخته،اونا هم رفتن پشت سرشونم نگاه نكردن آخه شوووما بگين خواهر انتقام جويه كه من دارم؟دستي دستي بي شوهرم كرد











.gif)
.gif)