تاریخ انتشار : خرداد 1392
یه بار هممون تو هال نشسته بودیم هر کی هم سرش به کار خودش بود ، بابامم مثل همیشه جلوی تلویزیون دراز کشیده بود و همونجوری خوابش برده بود ، یه چند دقیقه که گذشت بابا بیدار شد و خیلی عادی زل زد تو تلویزیون ، یهو خواهرم برگشت سمت من که یه چیزی بهم بگه دید بابام چشاش بازه برگشت بگه بیداری ، یهو گفت اوااااااا بابا تو زنده ای ؟؟؟
بابام OLo
خودش |:
من D:











.gif)
.gif)