آقا چشمتون روز بد نبینه یه بار با اقوام (فک و فامیله) رفته بودیم مثلا تفریح مثــلا
(بعععله دیگه عاشق هم بودم)
ظهر ناهارو خوردیم، زدم کوه،همینجوری(اینجوری) دراز کشیدیم خوابمون برد،یه دفعه احساس کردم یه چیزی رو لبمه....(احساسم تو اون لحظه بماند...)
اومدم آروم چشمامو باز کنم بگم دوستت دا....
یه دونه از این زنبور زردا چنان لبی ازم گرفت که عشقو به معنای واقعی کلمه همونحا حس کردم،...در یک آن لپای نداشته ی من همچین بزرگ شد لپام از صورتم اویزون شد پایین...
تا اومدم به خودم بیام ببینم چه خبره کل فک و فامیله داریمو هرکی اونجا بود و نبود همه با موبایلشون بالا سر من جمع شدن عکس میگرفتن...
تا برسیم دکتر که آمپولی بزنه خوب شم اینا فقط میخندیدن جایی هم نبود تو افق محو بشم همون وسط گیر کرده بودم همه لپمو میکشدن...
نمایش مطلب شماره 75252
تاریخ انتشار : ارديبهشت 1392
آخرین مطالب طنز
فال و طالع بینی
عزیزُم بیا فالت بگیرُم
فال حافظ | فال روزانه | طالع بینی | فال مصری | فال تاروت
فواید خنده
خنده تاریخ انقضا نداره !!! .gif)
.gif)
مجموعه تخصصی فواید ، دانستنیها و رازهای خنده
حمایت میکنیم
+ شادی و کمک به دیگران ( مراکز خیریه )
آمار سایت
بازدید امروز:
21890
بازدید دیروز: 22953
کل بازدید: 532404462
بازدید دیروز: 22953
کل بازدید: 532404462










