تاریخ انتشار : ارديبهشت 1392
يه شب واسمون از راه دور مهمون اومده بود ديگه قرار شد واسه خواب هم بمونه خلا ا ا ا اصه موقع خواب شد من تو آشبزخونه بودم ديدم يكي رفت دستشويي فكر كردم داداشمه كه رفت بعد جنددقيقه ديدم يه صداهايي از اون تو مياد رفتم پشت در گفتم قربون ناله هاي دلت و كلي چرت و پرت ديگه كه يدفعه اي داداشمو تو هال روي كناپه ديدم بابامم گفت پس عباس آقا كووو؟واي منو ميگين آب شدم از خجالت اون بدبختم روش نميشد بياد بيرون،هيچي ديگه بابام باهام لج كرده هرچي واسم خواستگار مياد رد ميكنه تا رستگار شم...خخخخ











.gif)
.gif)