دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 74913

تاریخ انتشار : ارديبهشت 1392

دوران راهنمايي امتحان تاريخ داشتيم.منم اصلا درس نخونده بودم. معلم تو كلاس بود و ده دقيقه وقت داده بود ك درس رو مرور كنيم.
يكي از بچه ها رفت پيش معلم خلاصه درگير صحبت بودن .منو دوستم تصميم گرفتيم از موقعيت استفاده بكنيم و رو ديوار تقلب بنويسيم
خلاصه دوستم ميخوندو من مينوشتم.ديدم بقيه شو نميگه
من:(همين جور كه سرم سمت ديوار بود)خب بقيه شو بگو ديگه
اون:سكوت
من:سحر چه مرگت شده لالي بگو ديگه الان اين معلم بووووق ما رو ميبينه بگو بزار تموم شه
اون:سكوت
يهو يه دستي اومد رو شونم
من:(در حالي ك داشتم بر ميگشتم):تو اخرش منو مي..................... ياحسين(آره عزيز معلم بالا سرم بود)
ولي دم معلمون گرم نه ما رو دفتر فرستاد نه حتي واسمون صفر گذاشت
بنده خدا ازمون امتحانم گرفت
ولي تا آخر سال روشو نداشتم تو چشاش نگاه كنم