دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 73868

تاریخ انتشار : ارديبهشت 1392

يکي از فانتزيام اينه که يک روز در حالي که يک هلي کوپتر داره روي پشت بوم خونه مون فرود مياد وارد خونه بشم و بگم: پدر... پدر!! بعد بابام بگه: پسرم يک قهوه بريز بيار بخوريم! من بگم: اما هلي کوپتر... بابام بگه: اول قهوه، مثل هميشه بدون شکر! بعد من قهوه رو براش ببرم و اون بگه: فکر کنم اون قدر بزرگ شدي که حقت باشه يک رازي رو بدوني! من بگم: چه رازي پدر...پدر... بگه: اينقدر پدر... پدر نکن تا بگم... ماجرا به سال ها پيش برمي گرده، منو و مادرت رفته بوديم خارج و اون جا تو رو از يک مهندس فقير و جوون به نام بيل گيتس خريديم، اونم با پولي که از ما گرفت مايکروسافت رو تاسيس کرد، حالا وضعش خوب شده و يک هلي کوپتر فرستاده تو رو ببرن! اون وقت من بگم: نه پدر... پدر... پدر واقعي من تويي! بابام بگه، بلند شو برو تو افق محو شو تو اين گروني يک نون خور کمتر فقط گرامافون رو با خودت نبر! منم بگم: باشه حالا که اصرار مي کنين باشه اما اول بگين چه طور تونستين يک بچه رو... خلاصه برم اون جا و تمام سهمم از مايکروسافت رو بفروشم برگردم يک پرايد بخرم وايستم تو خط تقي آباد کوهسنگي کار کنم! حالا با ۵۰درصد سهام مايکروسافت پرايد مي دن؟