تاریخ انتشار : ارديبهشت 1392
اغا یبار یه پیرزنه اومد مغازه گف یه باطری نوکیا بده منم بش دادم و پس فرداش دوباره اومد و باطری گرفت و این ماجرا تا 6مرتبه تکرار شد و اخرین بار گف ننه قربونت برم یکیشو بده که پر باشه و گفتم مادر جان چرا انقد باطری میخری؟گف خو هی تموم میشه و خاموش میشه گفتم خب بزنش شارز!!!!
بنده خدا با چشاییی ک بیرون زده و با دهنی که به اندازه ی تونل توحید بازه گف مگه شارژ میییییشهههه؟؟؟؟؟!!!!شارژرو بش نشون دادم گفتم اره با این. گف ازینا تو کارتنش هس من فک کردم واسه ایلتلنته....!!!!خخخخخخخخخهههههههه











.gif)
.gif)