دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 71402

تاریخ انتشار : ارديبهشت 1392

----- (~~~) <هر روز ظهر كته‏!‏‏!‏‏>‏ (~~~) -----‏
يادش بخير...
يادم نمياد كلاس چندم بودم؛ يه درس تو كتاب ادبياتمون داشتيم كه قسمتي از داستان "بينوايان‏"‏ بود
عاقا معلممون هم به بچه ها گفته بود نفري يه صفحه بلند بخونيد بريد جلو؛ كه من يهو متوجه شدم بغل دستيم خواب خوابه...
يواش كتابشو از زير دستش کشيدم بيرون و با نظرافت؛ بالاي هر جاي درس نوشته بود "كوزت‏"‏ (نام يكي از شخصيت هاي داستان‏)‏ يه خط كوچيك كشيدم جوري كه حرف "ك‏"‏ تبديل بشه به "گ‏"‏...‏!‏‏!
عاقا بچه ها خوندن و خوندن تا رسيد به من؛ منم خوندم و نوبت بغل دستيم شد... يكي با آرنج زدم به پهلوش و گفتم: "اوهوي...فلاني؛ بخون‏"
اين بدبخت هم شروع كرد به خوندن. يكي دو خطي خوند؛ بعد يهو گفت "گوزت‏"‏ !
زززااارررت همه زدند زير خنده‏!
يه نگاه به جمعيت انداخت و دوباره شروع كرد به خوندن. دوباره چند خطي خوند؛ يهو گفت "گوزت‏"
دوباره زززااارررتتت همه زدند زير خنده...
خواست به معلم بگه "اينا چشونه ميخندن؟!‏‏"‏ كه ديد معلم بدبخت داره اشك زير چشماشو پاك ميكنه از بس كه خنديده‏!‏‏!
حالا نكته خنده دارش اينه كه دوباره چند خط خوند؛ يهو گفت "گوزت‏"‏ !!!