دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 71196

تاریخ انتشار : ارديبهشت 1392

دو سال پيش تو اتوبوس بودم سر صبح جمعه داشتم ميرفتم كلاس قرآن
كه يهو 4-5 تا پيرمزد اومدن سوار اتوبوس شدن. همشون نشتن بجز يه دونه كه جا گيرش نيومد.منم داشتم استخاره ميكردم كه پاشم كه اون بشينه يا نه كه رسيدم به مقصد پاشدم برمكه يهو تا پاشدم اتوبوس يه نيش ترمز زد منم رفتم تو كمر پيرمرده پيرمرده افتاد رو سر و كله ي كسايي كه اونجا نشسته بودن منم گاز و گرفتم كه فرار كنم كه نگا كردم ديدم كيفم رو جا گذاشتم ميخواستم به كسي كه اونجا نشسته بود بگم كيفم رو بده روم نشد ديگه كيفم رو همونجا گذاشتم. الان نميدونم كيفم دست پيرمردس يا نه؟