تاریخ انتشار : ارديبهشت 1392
یه دختره داش از پله های بانک میومد پائین یه کتابه ده کیلیویی از این جلد کلفتا هم دستش بود یه پسره هم پشته سرش بود یهو پاش پیچ میخوره با ماتحتش میخوره زمین کتابشم ول میشه میخوره تو صورته پسره
من که مانیتوره عابربانکو جوییده بودم
بعد خیلی شیک بلند میشه خودشو تمیز میکنه کتابشو میگیره میره پسره تا 5دقیقه دستش رو صورتش بود مات اونجا وایساده بود بعد سرشو تکون داد رفت
دلم واسش سوخت :)











.gif)
.gif)