تاریخ انتشار : ارديبهشت 1392
عید خونه پدربزرگم اینا نوه ها بازی میکردیم"دو نصفه شب.داداشم که همیشه میبرد بالاخره باخت.اونم گذاشت به حساب خستگی و گفت:گلبول های قرمز مغزم دیگه نارنجی شدن.منم خیلی محترمانه گفتم:اومدن اشغالا رو جمع کنن.حالا بیا ساکت باش بقیه بیدار نشن.مگه میشه؟!!!











.gif)
.gif)