دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 65845

تاریخ انتشار : ارديبهشت 1392

مـــــــــن و خاطراتــــــــــــــــــم برگشتیم!!!

این داستان: خودت میخونی میفهمی والا!
میخوام از همین تریبون اعتراف کنم من 3 سال بیشتر نداشتم، داداشمم 2 سالش بود.
مامان، بابام بررای اولین بار فیلم عروسیشون رو واسه ما گذاشتن ما هم همین که یکم از فیلم گذشت زدیم زیر گریه!
دوستان پرسیدن که چه مرگتون بود خب؟؟؟
در جواب باید عرض کنم که همینطور که گریه میکردیم با مامان، بابام دعوا میکردیم که ما رو کجا گذاشتین چرا همه تو فیلم هستن ما نیستیم، باید یه بار دیگه عروسی بگیرید ما هم تو فیلم باشیم!!!
لازم به ذکره که 3 روز هم باهاشون قهر بودیم بعدشم یادم نیست چطوری دست به سرمون کردن.
ینی ما چی بودیم بچه های الان .... بگذریم اصلا
لایک = مامانَ، بابای من خیلی بی انصافن که منو تو عریسیشون دعوت نکردن!