دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 65648

تاریخ انتشار : ارديبهشت 1392

از اون خاطره هايي هست كه خنده دار نيست يكم گريه هم داره

يه شب همسايمون گفت كسي خونه ما نيست تنهايي ميترسم بيا خونه ما بخواب ما هم روحمون بيخبر گفتيم باشه
شب حدودا ساعت 3 شب بود يدفعه يه زنه اسم منو صدا ميكرد چشمامو باز كردم خدا روز بد نبينه ديدم يه زنه تمام لباسش سفيد بود حتي صورتش مشخص نبود پشت به من كرده بود يدفعه تمام بدنم سرد شد زن همسايمون هم اون ور اتاق خوابيده بود حالا خودم خيال ميكردم داد ميزنم ولي صدام در نميومد فقط داشتم گريه ميكردم از ترس پاهام هم فلج شده بود فقط با همون گريه چشامو بستم ده دقيقه بعدش چشمامو باز كردم نبود ديگه اون شب تا صبح خوابم نبرد ولي خيلي تجربه وحشتناكي بود الان ديگه صد ميليونم بدي شب خونه كس ديگه ايي نمي خوابم