دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 65349

تاریخ انتشار : ارديبهشت 1392

آقا من دیروز سرما خورده یودم داشتم میمردم تو این وضعیتم خععلیی اتفاقای عجیبی می افتاد دورو برم.....
نمیدونم چی شده بود. بابام رفت واسم لیمو پرتقال گرفت،خواهرم چایی دم کرد،مامانم سوپ درست کرد واسم.قرصامو اورد.
اصن همه بهم میرسیدن.نمیدونم چرا.با خودم فک میکردم من کجام، چم شده، اینا کی ان؟!!
بعدم اومدن نشستن پیشم..اصن از صدتا فحش بدتر بود ......داشتم اذیت میشدم انگار نشسته بودم رو تیغ انقد معذب بودم.....حس بدی بود.نمیتونستم حتی آب بخورم!!
آخرش برگشتم به بابام گفتم ینی چی؟چرا میکنید این کارارو آخه؟آقا تا حالا من ندیدم الانم اذیت میشم بهم میرسید
استرس میگیرم. خوف میکنم اصلا!! پاشید برید....
که برگشتن بهم گفتن تو لیاقتت همینه بیشعور برو بمیر.........
دیگه من فهمیدم خونواده خودمن...خیالم راحت شد....ذوق کردم و بعد تو تنهایی به مردنم ادامه دادم...:-)))))))))