دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 65150

تاریخ انتشار : ارديبهشت 1392

وقتی حدودا 17.18 سالم بود خیلی خیلییییییییی شر بودم
یه بار با دختر عممو دوسم رفته بودیم بیرون شیطنتمون گرفت رفتیم یه مزون لباس عروس ، اول اینکه تمام لباس عروسایه اونجارو زیر سوال بردیم بعدش که صاحبش اومد یکم برامون توضیح داد میخواست اسممونو بنویسه واسه رزرو دیگه حالا عین خر گیر افتاده بودیم که چی بگیم اسم تالارو هزارتا چیز میزو گفتیم اونم نوشت آخرم دختر عمم که نقش عروسو داشت گفت باید با آقام بیام مارو میگی از لفظ آقام میخواسیم لبای عروسارو بجویم
خدایی خیلی چشک سفید بودیم ولی خیلی خوش گذشت
جای شما خالی