دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 65127

تاریخ انتشار : ارديبهشت 1392

%%%%%%خاطرات شیرین(شایدم تلخ)خوابگاه%%%%%
ساعت 10 شب خاموشی زدن با رفیقم(روتخت کناریم بود) هماهنگ بودیم...یَک صدای نکره ای داشت که نگو...ساعت 1 شب بیدارش کردم:پاشو...پاشو تو که مُگُفتی دل و جراتُم زیاده اگه راس میگی یک داد بلند با صدای آسمان خراشت بزن ببینُم...
رفیق ماهم مگه کم بیار بود.چنان دادی زد که تا نیم ساعت همه اینور اونور میدویدن.آدم بود که میخورد به درو دیوار...سرپرست خوابگا اومد کروکی کشید.هرکوممون محکوم به سه روز ظرف شستن و طی کشیدن حموما و دستشویییا شدیم اَه تُف براین لعنت.
(اینکه بچه ها چجوری تلافی کردن بماند آخه خیلی گریه داره.همین الآن که یادش میفتم دردم میگیره.)